متنی که پیش روی شماست، خرده یادداشتی است پیرامون مواضع اقتصادی کنونی، شب عید و ولخرجی های شیرینش. شاید کمی زبان طنز تلخ بنده شما را ناراحت کند ولی به نظرم خوب است که خوانده شود.
هلوی پوست ناکنده...
سلام اول وقت امروز برای قول آخر وقت دیروز بود و قول آخر
وقت دیروز برای فردا...
فردا نوبت وام من می رسد؛ شاید که وام، بوی شام را هم مدتی در منزلمان راه بیندازد.
فردا که می رسد وام را چنان هلوی پوست ناکنده ای، آکنده از شعف بغل می کنم و بوسه می زنم که عجیب فکرهایی دارم برایش:
پوست های هلو را می گذارم روی زخم هایم و گوشتش را برای خرج هایم و هسته اش را ...
آه! این هسته ی هلو چقدر تلخ است. انگار کن کارخانه ی بازیافتی شده ام تا این هلو را با هسته ی تلخش ببلعم و هلویی دیگر بسازم با هسته ای به شیرینی عسل. آخر روزی که هلو را به من می دادند، گفتند: «وام شما 14 درصد سود دارد.»
برچسبها: هلو, داستان طنز, وام
برای
تحصیلات آکادمیک، دو سال را خارج از شهرم، یعنی کرمان گذراندم. دو سال مابقی را
ولی کنار خانواده و در زادگاه اجدادی.
دو سال در کرمان بیش از آنکه تحصیل کنم، به تهذیب نفس و خود پرداختم و در مقابل دوسال دیگر که در اراک حضور داشتم بیش از آنکه به تهذیب بپردازم، تحصیل کردم. جالب تر آنجاست، که همانقدر تحصیل در شهر مادری ام در اندازه ی نیاز و بل مفید نبود، تهذیب در کرمان را برای یک عمر کافی می دانم...
پی نوشت:
خاک کرمان عجیب دامن گیر
است. روز جمعه ای، خوب ما را برد به آن روزها.
تصویر روبرو هم مربوط است به باغ شازده ماهان کرمان از عکاس خبرگزاری مهر.
برچسبها: یادداشتهای روزانه, کرمان, باغ شازده ماهان

