نمایشگاه کتاب با 40 درصد تخفیف! همین دیروز هم یک دانه اش را دیدم با 50 درصد!!
حتما فکر می کنید که این خوب است و آمار کتابخوانهای جامعه را بالا می برد. البته درصدی را بالا می برد ولی این آمار به درد نمی خورد. چون سالانه و شاید فصلی باشند. یعنی هر سال که نمایشگاهی برگزار می شود این آمار تغییر می کند. ولی این به درد نمی خورد. چون به نسبت آمار کتاب خرهای ما پایین می آید. در واقع با وجود این نمایشگاه ها به این نکته توجه نمی شود که ارزش کتاب را نیز پایین آورده ایم. منظورم این نیست که کتاب را باید گران خرید. بلکه به جای اینکه کتاب را با تخفیف به مردم تحمیل کنیم، با فکر و برنامه ریزی آن را جزو سبد خانواده قرار دهیم. در واقع یکی از ساده ترین راه ها این است که باید کاغذ با قیمت پایین تری به دست ناشران برسد تا کتاب ها پس از هر چاپ جدید، افزایش زیادی در قیمت نداشته باشند و مخ مردم سوت نکشد. و این باعث می شود کتاب را به ارزش واقعی خریداری کنند.
با وجود این نمایشگاه ها، علاوه بر اینکه فرهنگ کتابخوانی سالانه و یا فصلی می شود، وجود کتابفروشی ها دیگر معنایی ندارند و تا چند سال دیگر باید کاسه کوزه شان را جمع کنند و بروند دنبال شغلی دیگر.
گفته ی رهبر عزیزمان که «کتاب باید جزو سبد خرید خانواده قرار گیرد» را به خاطر بیاورید... به عنوان مثال شما هفته ای 2 بار میوه خریداری می کنید، هر روز نان می خرید و... همه این ها را از مغازه ها تهیه می کنید و نه نمایشگاه. این یعنی سبد خرید خانواده. یعنی خانواده ها باید مقداری از بودجه را کنار بگذارند و هر چند وقت یکبار به اتفاق کودکان به کتابفروشی بروند و خرید کنند. این یعنی فرهنگ کتاب و کتابخوانی.
یعنی پدر خانواده به خوراک فکری خود و خانواده اش اهمیت می دهد. چیزی که الان خیلی کم است و مردم بیشتر پای تلویزیون ها خودشان را خسته می کنند. درواقع به صورت کلی وجود نمایشگاه های کتاب بیشتر باید به صورت دریافت اطلاعات جدید از نشر کتاب ها باشد. بدین صورت کنونی که مشاهده می شود؛ اگر حراجی را به جای نمایشگاه بگوییم، شایسته تر است.
پی نوشت:
14 دی ماه 90
امروز که هفته ای از ارسال این پست می گذرد، همین که داشتم کتاب «نفحات نفت» امیر خانی را می خواندم؛ در فصلی از کتاب به مطالبی برخوردم که همچین بی ربط هم نبود به این پست. با خود گفتم شاید بشود به عنوان سندی موثق و یا شاهدی مکتوب در اینجا بیاوری اش:
«مدیر نفتی فرهنگ، که حتا تا به حال یک کتاب ش در فضایی واقعی منتشر نشده است و در میان مردم و در حقیقت صنعت نشر جایگاهی نداشته است، افتخار می کند به تعداد عناوین و نمی فهمد که عناوین بالا، سرطان صنعت نشر کشور ماست و...،
افتخار می کند به فروش گاهی بزرگ به اسم نمایش گاه کتاب بین المللی و نمی فهمد که نمایش گاه یعنی حذف کتاب فروشی ها، نه فقط برای مدت برپایی که به دلیل نوع خرید عمده ی مخاطب، برای طول سال. متوجه نمی شود که نمایش گاه، پایه های شبکه توزیع را سست می کند. نمی فهمد که شعار تاریخ مصرف گذشته ی از تولید به مصرف، با حذف شبکه ی توزیع چه ضربه ای به نشر می زند. نمی فهمد که فروش گاه بزرگی به اسم نمایش گاه یعنی حذف کتاب فروشی ها، یعنی حذف شبکه ی توزیع و حذف شبکه ی توزیع یعنی سوق دادن ناشران به سمت فروش های دولتی و عملا حذف ناشران مردمی و حذف ناشران مردمی یعنی حذف نویسنده گان مردمی و این یعنی رسمآ حذف فرهنگ!»
برچسبها: نقد, کتاب, نمایشگاه کتاب, رضا امیرخانی, نفحات نفت
آنچه در جلسه نقد رمان «بیوتن» بر ما و «رضا امیرخانی» گذشت
چند روز پیش پیامکی برایم آمد که رضا امیرخانی فلان روز و ساعت در نگارخانه حوزه هنری جلسه نقد کتاب بیوتن را قرار است حضور یابد. دیگر برنامه های آن هفته را برای آن روز تنظیم کردم و به هر صورت خودم را به همراه جمعی از دوستان به آنجا رساندم. بعد فهمیدم که محمد رضا بایرامی را هم ملاقات خواهیم کرد. رمان «همسفران»ش خیلی به دلم نشست...
جمع ما متشکل از گروهی کتابخوان و توزیع کننده کتاب بود که در خفا کار خودش را می کند و خودش را درگیر حوزه و حزب و این حرف ها نکرده است. به نحوی دوستان ما جزو خوره های کتاب اراک هستند. در همان ابتدای چاپ اول هر کتابی، آن را به جماعت قورت می دهند و پس مانده اش هم می شود تحلیل هایشان از کتاب. آن هم به صورت شفاهی و پارتیزانی.
اولین بارمان بود وارد جمع بچه های حوزه هنری اراک می شدیم. در آن ابتدا از طرز رفتارها می شد حدس زد که پای به چه جمعی گذاشته ایم. در یک ساعتی که تاخیر حضور رضا امیرخانی و محمد رضا بایرامی در آن مکان بر ما گذشت حسابی با یکدیگر حرف زدیم و برنامه ها ریختیم برای انتقال دادن فرمان جلسه به دست خودمان. ولی نشد...
متن کامل در ادامه مطلب...
برچسبها: نقد, کتاب, رضا امیرخانی, بیوتن, حوزه هنری
روایتی از زمان
بارها به دوستانم گفته ام و بارها از آنها شنیده ام که امیرخانی قلمش چیز دیگری است. هر چند بنده فکر می کنم "دیگر"ی وجود ندارد که چیز دیگرش امیرخانی باشد. اغراق کرده یا نکرده منظورم در حوزه ی فعالیت خودش است. جوان شناس و جوان پسند شناسنامه ی جوانی را خوب نوشتار می کند. در هر دوره مختص آن می نویسد. گاهی رمان، گاهی نقد سیاسی و گاهی هم سفرنامه. که این یکی را بیشتر دوست دارم. یا به قولی "دوست تر دارم".
البته فکر می کنم پس از اتمام مطالعه برخی کتب این نویسنده، نوعی احساس شبیه دلزدگی و بیشتر نشستن در من ایجاد می شود. هرچند حرفهای محرکی می زند ولی مرا که به شخصه خسته تر از همیشه فقط به فکر فرو می برد. فکر کردن خوب است؛ ولی دانسته ها زمانی به درد می خورند که دردی را بازگشایند. به معنای کلی، عملی شوند. این نکته ای است که وجود ندارد.
جانستان کابلستان را خواندم. ولی نه به تازگی که چند پارت از بین الطلوعین های رمضان را به آن اختصاص دادم. انصافا این کتاب را منصفانه تر دیدم. اکنون هر بار که به نوعی این کتاب به یادم می آید و یا می بینمش، نوستالژی رمضان نود را جلوه گر می شود. این مطلب را هم برای این می نویسم که همین دیشب بود با یکی از رفقا قدم زنان از امیرخانی حرف می زدیم و "جانستان کابلستان"ش.
اسمش را نقد نمی گذارم ولی دفاعیه هم نه!
با همه ی وقارت و خوش رفتاری طرح جلد و حسن تسمیه ی فصول، ولی نظمشان رعایت نشده است. که حتما پوزخندی می زنید و می گویید دست خودش که نبوده. سفرنامه است دیگر و ترتیبات روزمره او را مجبور به این فصل بندی کرده است. درست است. شاید بهتر بود می گفتم برنامه ی سفرش نظم کتاب را به هم زده است. در واقع در کتاب، بعضی مکان ها را بدون مقدمه دیدن می کنیم در حالی که احساسی متفاوت از فصل قبلی هنوز درگیرمان کرده است. ولی محل قرار گیری یک فصل (و نه خودش که به حق باید آورده می شد) که قرار هم نبوده جزوی از "جانستان کابلستان" باشد مرا اذیت می کند...
مطالعه متن کامل در ادامه مطلب!
برچسبها: نقد, کتاب, رضا امیرخانی, جانستان کابستان
صندوق چی دو جداره
این روزها مردم انگار یک هو از زیر زمین آمده اند بیرون و همه شان خیابان ها و مغازه ها را غروق کرده اند. هرچه پول در آورده اند در این یک سال را می خواهند در این یک هفته خرج کنند. آدم دلش نمی سوزد اگر پای خود ساخته هایمان برود. یعنی همان اجناس وطنی. البته فکر کنم اکثر پول لباس ها پای همین وطنی ها می رود. جوان های امروزی که به دلخوشی مارک و برند و از این چرندیات به مغازه ها می روند یا باید جنس چینی بخرند و یا ایرانی دوخت ها را با برند خارجی به خود قالب کنند.
"به یک فروشنده خانم نیازمندیم؛ ترجیحا زیبا"!
عجیب نیست ولی علامت تعجب را گذاشتم که بدانید که آگهی با این پیوست مذکور را خواهید دید و یا دیده اید شاید. این خانم های فروشنده ی ترجیحی آنچنان آهنربا مزاج هستند که قلب لطیفتان را آهنی صفت می کنند و بعد به خود مجذوب و در نهایت دست خالی بر نمی گردی ولی جیب خالی چرا. دلمان خوش است مسلمانیم و برای زن می خواهیم رتبه و درجه قایل شویم. به جای اجناس خوب و زیبا، قیمت های مناسب و رفتار خوش؛ از خانم های زیبا با آرایش دوجداره به هدف فروختن اجناس گرانمان استفاده می کنیم. وای بر فروشندگانی با این تفکر که نمی دانند به جای اجناسشان، زن های مغازه شان را به حراج گذاشته اند.
دست مریزاد کاسب. یادمان رفته کاسبی هم حرمتی داشته برای خودش و زندگی همین دو سه روز نیست. بازار قدیمی شهر هم که پوست عوض کرده و آن لوتی های آبگوشت خور، جایشان را به ساندویچی های همبرگر داده اند.
برچسبها: نقد, اجتماعی, زن فروشی

کارگردانیت را بفرمیو؛ ولی مردم را دیگر به بازی نگیر!
به اسم هنر این خزعبلات را می بافید به هم و به خورد مردم می دهید که چه؟ 2500 تومان هم برای این چرندیات می گیرید و یک آب هم روش. تازه گی ها هم دستتان رو می شود که جوایز مردم را هنوز هم که هنوز است نداده اید. آن هم چه جایزه ای؟! جایزه ای که پس از چندین فیلتر قهوه ای، عده ی کمی مورد قرعه کشی قرار می گیرند. از وزارت ارشاد هم که انتظاراتی می رود، متاسفانه شبیه این نامه می زند: آقا جان فکری کنید برای اهدای جوایز! شخصیت ملت را زیر سوال می برید با این جوایز دهن پر کن و مردم ما هم زود گول می خورند و دلشان به جوایز و پول های باد آورده خوش می شود. اصلا هم کار نداریم که این سریال چقدر می ارزد؟! که من میگم: "مفت هم نمی ارزد چه برسد به 2500 تومان. ببخشید؛ البت 500 تومان بسش بود انصافا"
با مشاهده ی قسمت های اول این سریال می شد فهمید که خزعبلی به این شکل ارزش پول دادن ندارد. رسما مغز همه را به بازی گرفته اند. این اواخر هم که معلوم شده عده ای نامعلوم با افکار فراماسونری دخل و تصرفی در سریال برده اند. شکر که من نخریدم و هرچه تاکنون دیده ام یا از دیگران امانت گرفتم و یا دانلود کردم. چقدر هم راضی ام که پولم را در حلقوم یاوه گویان نریختم. ولی با زمان هدر رفته چه کنم؟
این آقای جناب مدیری هم که آنقدر زور زده و می زند تا مجموعه را 90 قسمت کند بلکه پولی بیشتر را نصیب کند. آن هم با پلان های بی مصرف. نویسنده اگر هم ننوشته باشد خودش جوری کشش می دهد که بعضی اوقات حوصله ی بیننده را سر می برد. چرا نمیخواهید باور کنید مردمی هم که پول دادند و خریدند هنگام تماشا به زور می خواهند به بهانه ی تماشای سریال طنر خنده شان بگیرد تا حداقل پولشان حرام نشود و اندازه ی خریدشان بخندند و لذت ببرند. هرچه این سریال دارد و بیشتر ندارد، از بداهه های برخی بازیگران و بعضی رفتارهای تکراری مشاهده شده در سریال های پیشین آقای مدیری است.
انتخاب با شماست؛ قهوه تلخ یا اینکه ...
برچسبها: نقد, سینما و تلویزیون, سریال قهوه تلخ
اهانتی به نام: سهمیه
قلبش آرام و قرار نداشت. از زمانی که صدای جنگ در شهر پیچیده بود، صحرای کربلای درونش عاشورا بود. جنگی دیگر در سه کنجی دیگر. اذن میدانی او را آرام می کرد. ولی آرام که نکرد هیچ؛ آتش درونش را شعله ور تر کرد. عشق خمینی وجودش را معشوقه ای کرده بود که شهادت عاشقش بود و نه او بدنبال شهادت. پیش بسوی کربلا؛ قربت الی الله... جذاب تر از جبهه؛ جلوه ای نمی توانست چشمان او را جلب کند. که چشم او دلش و گوش او نیز دلش شد. هرچه می دید و می شنید با قلبش بود. پس چه جایی برای دیدن و شنیدن دنیا می ماند. جبهه هرچه بود خدا بود. آنقدر علاقه اش جلوه نمود و آنقدر عاشقی کرد تا آغوش گرم شهادت را احساس نمود. بعضی هم از یاوران زندگیشان گذشتند. دست، پا، چشم و ...
امروز فرزندش پشت کنکور است. با شهید و شهادت هم کاری ندارد. در دفترچه کنکور چشمش به گزینه "سهمیه" می خورد. جلوه ی "سهمیه" هوش و حواسش را می برد. گوش و چشمش فقط دانشگاه است و بس. رتبه و علم و درس خواندن را هم بی خیال. بهترین جا و بهترین رشته قبول می شویم. آینده مملکت را هم می سازیم. چنان می سازیم که هیچ میز و صندلی ای خالی نماند. حتما عده ای ناراحت شده اند. پس بگذارید کمی منصفانه صحبت کنم (برای شما که قبلی ها را غیر منصفانه می دانید). البته اینکه جای "شهادت" با "سهمیه" عوش شده است تقصیر کسی نیست. چون اصلا بدنبال مقصر نیستیم. بلکه بدنبال تغییرات فکری و عقیدتی هستیم.
معضلی شده است این بینش مادی. جای عاشق و معشوق را عوض کرد که هیچ، خود عاشق و معشوق را نیز تغییر داد. اگر هدف از این "سهمیه" علاقه مند کردن فرزندان به دفاع مقدس و نظام ماست که باید عرض کنم مگر جوانان رعنای جنگ با این سهمیه ها به جبهه ها رفتند که شما می خواهید آنها را اینگونه جذب کنید. این تفکر اگر وجود داشته باشد، توهینی به نسل امروز بیش نیست. اگر هم می خواهید به عنوان تشکر و قدردانی از شهدا و جانبازان این کار را بکنید، پیشنهاد می کنم فیلم "آژانش شیشه ای" را مجدد و با دقت بیشتر تماشا کنید.
- عباس: "ما با خدا معامله کرده ایم."
البته قبول دارم که: "من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق" اما روشهای قدردانی بهتری نیز وجود دارد عزیزان؛ که تا نه شخصی پس از دو سال با رتبه ای بالاتر از "سهمیه" پشت کنکور بماند و نه شهدا و جانبازان از ما ناراضی باشند. البته هدف اصلی این بحث چیز دیگری است. این موضوع سهمیه بهانه ای است برای مطرح کردن واقعیتی به نام تغییر کردن باورها و بوجود آمدن بینش مادی. لطفا کمی حقیقت نگر باشیم که تنها در این صورت می توان آنها را اصلاح کرد.
برچسبها: نقد, سهمیه دانشگاه, رتبه دانشگاه
حراجی فرهنگ و فرهنگ حراجی
جمعه 89/08/21
امروز چندمین جمعه بود نمی دانم! کدام چندمین جمعه؟
حق دارید؛ نگفتم کدام!
مدتی است با همکاری دوستان، گروهی تشکیل شده است تا هم مشغله ای باشد و هم فرهنگ شلوغی برای خودش. اصلا روی مغازه ای که در اختیار ملوکانه هست حساب نکنید که در نقطه ی تقریبا کور شهر عنایت شده. دلمان به نمایشگاه های کتاب خوش است و جمعه ی مصلی.
انصافا کتب ارزشمندی را به عرضع می گذاریم. اما چه سود که ذره ای هم-کاری در این چند ماه از بالانشین ها ندیدیم. تنها توزیع کننده ی کتب انتشاراتی چون: سوره مهر، نیستان و ... در شهر هستیم، اما مسئولین با فرهنگ و با فرهنگان مسئول هنوز آب از دستشان نچکیده. دریغ از چند دقیقه ای صحبت درست و حسابی. آن هم از عزیزان ستاد نماز جمعه که آنگونه (خودتان هرجور دوست دارید تجسم کنید) نگاهمان می کنند؛ از بس موی دماغشان شدیم و درخواست اتاقکی 2 متری جهت فقط انبار کردن کتب خود را داشتیم و آنها ابروی کج را به جایش نشانمان دادند.
"کتاب را وردار بیار آقا جان! (خودش می داند)"
اصلا ما چیزی نخواستیم. فقط لطفا جواب دهید آقای ... (بازم خودش می داند)، آن کانکس خالی از سکنه ی جزیزه مانند را چند وقت دیگر می خواهید به این وضع بی فایدگی رها کنید؟
بگذریم که مجبوریم برای کسب اعتبار نزد ناشرین کتب را "فقط" بفروشیم. آن هم به هر "زیر قیمتی" که شد. مردم را هم که نمی توانیم "نه" بگوییم. خب دوست دارند کتاب بخوانند. چرا ما شروع نکنیم؟! عزیزان پشت میز نشین که حرف می زنند و بنر چاپ می کنند. برادر یک مقدار از آن هزینه های چاپ بنر را بگذار برای کتاب. کمی حمایت نیاز دارند عزیزان عرصه فرهنگ، تا آبرویمان نزد چاپ کتب با تیراژ میلیونی در کشورهای دیگر نرود.
امروز هم از آن جمعه ها بود. حداقل خوبی این روزها این است که آفتابش سوزان نیست. تابستان که از حال و روز خودمان بگذریم، کتاب ها عجب حمام آفتابی می گرفتند. اصلا جهنمی بود برای آنها. برای فرار از آفتاب، حتی لباس های خود را (جلد هایشان) در می آوردند. حال بماند عطش ماه رمضان...! ولی ما دست بر دار نیستیم.
همه این وراجی های بی فایده (!) را عرض کردم تا تنایج فرمایشان آقازاده ها را به سمع برسانم.
شرکت ها و کارخانجات بزرگ دولتی که موروثی شده. آقایان که تا لب گور این میزها را رها نمی کنند. و انگار ملک پدرشان هم هست: "پسر جان فردا بیا سر کارت" و یا "به حکم اعلی حضرت همایونی این بخش متعلق به شماست. امضا؛ رفیق پدر پسر."
جای خوب خوبش بماند برای پست آتی البته با عنوانی متفاوت ...
برچسبها: نقد, کتاب, خاطره, کتابفروشی, فروشگاه کتاب
دیندار و با انصاف اصلا!
پس می ارزد قبل از مطالعه این متن برای یادآوری نظری بر این لینک بیندازیم که خیلی ها بر قلم تند آن متن ایراد گرفتند. دستشان را می بوسم که بیشتر ترغیبم به نوشتن می کنند.
ان شاالله که حداقل گذری مرور وار بر آن انداخته باشید. اگر هم نینداختید، نمی گویم که: "این متن را مطالعه نکنید."
قسمت دوم: آدم کش سرمایه دار
آقا جان پشت ماشین عیانی ات می نشینی و خدا را بنده نیستی. چرا با خودت دعوا داری؟ خودت را پیر کردی که عده ای پیرتر شوند و تو جیب هایت پرتر. همان کارگری که پیر سخت کاری اش شده است برای پر کردن شکم کودکانش و نه جیبش. چرا که تو جیبش را برای شلوار خودت دوخته ای. راستی دستت در نکند که باعث ایجاد کار شدی ولی آدم کشی نکن.
حال چرا حق خودت را در خیابان ها قانع نیستی. دیگران را هم کارگر خود می دانی؟ همانطوری که کارگرانت را برای شکم ور آمده ات به مرگ می رسانی؛ می خواهی عابر بیچاره را هم بکشی؟ (که کشتی). بنده ی خدای خدا بیامرز را چنان می کوبی که گویی خیاری به هوا پرتاب می شود. مرد ناحسابی خیابان که جای خالی کردن غرورت نیست.
کمی پایت را از روی گاز زندگی بردار که همه را به کشتن دادی؛ حتی خود بیچاره ات را...
برچسبها: نقد, سرمایه دار, آدم کش, تحصیل کرده, با کلاس
دانشجو، تحصیل کرده و باکلاس زیاد؛
دیندار، وظیفه شناس و بافرهنگ اصلا!
ناراحت نشوید اگر آن بود تیتر این مطلب و اگر آنی نباشد نتیجه مطلب که شما می خواهید. زیرا این سال ها بغضی نهفته داشتم و دارم و حرف های ناگفته ای که سلسله وار با تمام وجود بر این صفحه ی مجازی جاری خواهم کرد، به این امید که دل های حقیقی مطالعه شان کنند و یکدیگر را یاری رسانند؛ برای وصال به حضرت حقیقت، یعنی پیشرفت! (همه جور پیشرفت صحیح)
قانونی شده است در این دوران. قانون نانوشته در هیچ مکتبی و حک شده بر تمام مغز ما ایرانیان بی گناه. چه؟ همین قانون "هر چی من بخواهم" دیگر! توضیح می دم...
چون بر این عقیده ام و هستیم که مهمترین کارخانه تولید تمدن و آکسفورد و کمبریج انسان ها همین خانواده ی خودمان است، پس لطفا کمی پیش برویم به عقب - و نه برگردیم که کاری عبث است- و مشاهده کنیم؛ از ازل که ما بودیم والدین ما چه در گوشمان خواندند: «شیرتو بخور تا بزرگ شی، قوی شی، بعد دکتر شی منو خوب کنی.» و یا می گفتند: «برو مدرسه و درساتو خوب بخون تا مهندس بشی، وقتی هم که مهندس شدی کلی پول در میاری» و در ادامه: «بچه جان من این همه سال برات زحمت کشیدم! باید داشنگاه قبول بشی، اونم با رتبه بالا تا بری واسه خودت کسی بشی!!!» ... آقا (خانم) بیا بی خیال مابقی شویم. خودتان بخوانید تا آخرش را. البته ببخشید؛ جا دارد همینجا از تمام والدینی که کلمه کلیشه ای "خدمت به جامعه" را گاهی در گوشمان می خواندند و ما هم چون دکمه ی ریپیت دستگاه پخش صوت – MP3, VCD, DVD همه رقم موجود است- تکرار می کردیم تشکر ویژه کنم و همینجا حجت را تمام کنم که عزیز من: «همه ی این حرف ها که از والدین محترم، عزیز و تاج سر مکان، نقل قول کردم خوب هستند و برای ما مفید. ولی نه عالی» . نمی خواهم با یک مقدمه طولانی خسته تان کنم، چون شما ماشالله (و ان شاالله) انسان باسوادی هستی و تا آخر سفر را رفتی و برگشتی. ولی می خواهم از شما اجازه بگیرم و در بعضی از خطوط این مطلب پیش روی کنم به گذشته بازهم.
خب دوستان. اکنون به چه چیز رسیده ایم؟ هیچ؛ حتی به "چ" ی "چیز" هم نرسیده ایم (سیاسی نیست!)، چه برسد به "چه چیز"ش و پاسخ این"چه چیز؟"
دانشجو" اولین لغت این مطلب بود؛ پس اول دانشجو
در دانشگاه گذر می کنی و می بینی که دانشجویان محترم حتی تکلیف خود را نمی دانند. اصلا نمی دانند برای چه اینجایند؟ کلاس ها را که یا چند در میان می روند و یا ...
برچسبها: نقد, دانشجو, تحصیل کرده, با کلاس
غرب زدگی در فرهنگ و هنر ایران؛
راهکار رهایی از این فتنه
قبل از اینکه شروع کنم باید عرض کنم اگه از بازدیدکنندگان دائمی وبلاگ هستید حتما این مقاله رو مطالعه کنید، چون بحث غربزدگی از دیدگاه جلال آل احمد با این مقاله جمع بندی شده و به اتمام میرسد. و اگر هم بار اولتان هست که از "رساتر" بازدید می کنید ضمن خوشامدگویی از شما خواهشمندم پس از مطالعه ی دو الی سه پست قبلی، این پست را نیز مطالعه فرمایید و در انتها نظر فراموش نشود که باعث دلگرمی بنده شده و خستگی را از تنم بیرون میکند.
بگذریم و به بحث بپردازیم...
پس از بررسی خصوصیات آدم غربزده و راه شکست این طلسم در بحث قبل، حال به سراغ فرهنگ دانشگاهها، ماشین زدگی و جمع بندی بحث می رویم، بوسه ای بر کتاب غربزدگی جلال زده و برای پیگیری بحثهای آتی به سراغ منابع دیگر خواهیم رفت.
جلال در بخش یازدهم کتاب خود پس از بررسی علل مدرسه سازی در آن دوران و فرهنگ آشفته ی دانشگاههای زمان خود به سراغ توضیح وضعیت یک به یک داشنگاهها می رود. مثلا دانشکده ی هنرهای زیبا را به عنوان تنها مؤسسه ی دانشگاهی که هنرمند می پرورد با جمله ی «اگر بتـوان هنرمند را پرورد» زیر سئوال برده و در ادامه می خواهد با اشاره به نمایشگاههای نقاشی موجود در کشور کم لطفی خود را جبران کند. هر چند نتیجه ی کار اغلب آنها را مصرف کردن رنگ و بوم و شیشه و آهن می داند که آن را مصرف کردن مصنوعات غرب معنی می کند و می گوید:
«... به ندرت در میان نقاشان و معماران ایرانی کسانی را می شود یافت که مقلد غربیان نباشند و در کارشان آن مشخصه ای باشد که اصالت و نوآوری و هنروری است...حتی کار به جایی کشیده است که برای قضاوت در کار نقاشان، قاضی و منتقد از فرنگ وارد میکنیم.»
وی در فصل بعدی کتاب خود از ماشین زدگی سخن گفته و علت اصلی غربزدگی و توجه غرب به هنر شرقی که اکنون مرحله ی توجه غرب به سیاست شرقی رسیده است را فرار از ماشین زدگی می داند و می گوید:
«درد ما غربزدگان درست در همین روزگار است که موسیقی خودمان را نشناخته رها میکنیم و آن را «زر زر» بیهوده می دانیم و دم از «سمفونی» و «راپسودی» می زنیم و نقاشی ایرانی را در شمایل سازی و مینیاتور اصلا نمی شناسیم و به تقلید از «بی انال» و نیز حتی «فوویسم» و «کوبیسم» را هم کهنه شده می پنداریم و معماری ایرانی را کنار گذاشته ایم با قرینه سازی هایش و حوض و فواره اش و با غچه و زیرزمین و حوض خانه اش و ارسی و پنجره ی مشبکش و ...
آخر چرا ملل شرق نباید به دارایی خویش بیدار و بینا شوند؟ و چرا فقط به این عنوان که ماشین غربی است و ما از اقتباس ناچاریم، تمام دیگر ملاکهای زندگی غربی را نیز بگیرند و جانشین ملاکهای زندگی و ادب و هنر خود کنند؟...»
جلال در انتهای بحث خود راهکاری را پیشنهاد می کند:
«ااگر بتوان نقشی برای فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیتهای برجسته است که بتوانند در این نابسامانی اجتماعی ناشی از بحران غربزدگی، عاقبت این کاروان را به جایی برسانند.
هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمی تواند هم دست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس کردن آدمها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص برای ما که در این روزگار تحول و بحران به سر می بریم و در چنین دوره ای از برزخ اجتماعی که ما می گذرانیم فقط به کمک آدمهاب فداکار و از جان گذشته و اصولی (که در عرف عوامانه ی روانشناسی ایشان را ناسازگار، کله شق و نامتعادل می خوانند) می توان بار این همه تحول و بحران را کشید و سامانی به این در هم ریختگی اجتماعی داد...»
در ادامه وظیفه ی فرهنگ و سیاست ممکلت در این روزگار را بیان می کند:
«وظیفه ی فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافها و تضادها. به اختلاف میان نسلها، میان طبقات، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتی در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حلها نیز یافته خواهد شد... وظیفه ی فرهنگ ریختن و شکستن هر دیواری است که پیش پای ترقی و تکامل افراشته... دراین دوران تحول، ما محتاج به آدمهایی هستیم با شخصیت و متخصص و تندرو و اصولی. نه به آدمهایی غربزده از آن نوع که برشمردم. نه به آدمهایی که انبان معلومات بشری اند یا همه کاره اند و هیچ کاره، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سربه زیر و پا به راه، یا آدمهای سازش کار و آرام با جنت مکان و حرف شنو! این آدمها بوده اند که تاریخ مان را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بسـمان است.»
در انتها جلال غربزدگی ایرانیان را با آثاری همچون «طاعون» از آلبر کامو، «کرگدن» از اوژن یوسنکو، فیلم «مهر هفتم» از اینگمار برگمن مقایسه می کند ولی ضربان فساد ما را تند تر می داند و تمام پدیدآورندگان این آثار که همه از خود عالم غرب هستند را مبشر همین رستاخیز (غربزدگی) بر می شمارد.
برچسبها: نقد, کتاب, جلال آل احمد, غربزدگی
خصوصیات آدمهای غرب زده؛
و راه شکست این طلسم!
باسلام
در بحث گذشته با الهام از کتاب غرب زدگی جلال آل احمد پاسخی به سوال مطرح شده (چه شد که ما غربزده شدیم؟) ارائه داده شد. حال با ایراد گزیده ای از فصل هشت و نه همین کتاب به خصوصیات آدم غربزده و راه شکست این طلسم میپردازیم.
در فصل نهم کتاب غرب زدگی، جلال در ابتدا رهبران عصر خود را که عده ای از غرب زدگان را تنشکیل می دهند را آدمهای غرب رده ی هرهری مذهب می نامد که:
«به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست...خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی، نه به خدا یا به بشریت.. حتی لامذهب هم نیست. هرهری است. گاهی به مسجد هم می رود. همانطور که به کلوپ یا سینما می رود. اما همه جا فقط تماشاچی است...»
خودم: "به نظر بنده همانند همانهایی که هر روز در شبکه های ماهواره ای ادعای مالکیت ایران اسلامی را میکنند. صریح بگویم، همان فرزند شاه سابق و ملعون ایران و دیگران."
در ادامه با این توصیفات آدم غرب زده را به صورت کلی معرفی میکند:
«آدم غربزده راحت طلب است. ماشینش که مرتب بود و سر و پزش، دیگر هیچ غمی ندارد...معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است... در هر جمعی حرفهای دهن پرکن میزند و خودش را جا میکند... آدم غربزده شخصیت ندارد. چیزی است بی اصالت. خودش و خانه اش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمی دهد. بیشتر نماینده ی همه چیز و همه کس است... آدم غربزده قرتی است. زن صفت است... حتی گاهی زیر ابرو بر می دارد... همیشه انگار از لای زرورق باز شده است... آدم غربزده چشم به دست و دهان غرب است. کاری ندارد که در دنیای کوچک خودمانی، در این گوشه از شرق چه میگذرد...»
در ادامه پاسخی به سوالی که پیش می آید می دهد:
«درست است که آشنایی با روش علمی و اسلوب ماشین سازی و تکنیک و اساس فلسفه غرب را فقط (خودم: "باید عرض کنم کلمه ی فقط در این جمله فقط مختص آن دوران بوده و حال اینگونه نیست و کلمه فقط را باید حذف شده بدانید.") در کتاب های فرنگی و غربی میتوان جست، اما یک غرب زده که کاری به اساس فلسفه ی غرب ندارد، وقتی هم که بخواهد از حال شرق خبری بگیرد متوسل به مراجع غربی می شود...»
در ادامه نیز زشت ترین تظاهرات غرب زدگی را چنبن بیان می کند:
«آدم غربزده حتی خودش را از زبان شرق شناسان می شناسد! خودش – به دست خودش- خودش را شیئی فرض کرده و زیر میکروسکوپ شرق شناس نهاده و به آنچه او می بیند تکیه می کند، نه به آنچه خودش هست و احساس میکند و می بیند و احساس میکند.»
واقعا تاسف بار است. حال خودتان قضاوت کنید که چه کسانی غربزده هستند؟!
در فصل هشتم کتاب خود ، جلال سه راه حل برای کشورمان که در حال رشد است برای رویایی با عواقب بد ماشین و تکنیک روز پیش رو میگذارد:
«آیا همچنان که تاکنون بوده ایم باید فقط مصرف کننده باقی بمانیم؟ یا باید درهای زندگی را به روی ماشین و تکنولوژی ببندیم و به قعر رسوم عتیق و سنن ملی و مذهبی بگریزیم؟ یا راه سومی در پیش است؟»
جلال پس از اثبات غیر منطقی بودن دو راه اول، راه سوم را اینگونه پیشنهاد میکند:
«...اما راه سوم – که چاره ای از آن نیست – جان این دیو ماشین را در شیسه کردن است. آن را به اختیار خویش در آوردن است. همچون چارپایی از آن بار کشیدن است. طبیعی است که ماشین برای ما سکوی پرشی است... باید ماشین را ساخت و داشت، اما در بندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست. هدف فقر را از بین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترش همه ی خلق گذاشتن.
"امیدوارم برداشتهای منطقی و نظرات شما در ارتباط با این مقاله را در قسمت اظهار نظر این بحث شاهد باشم. و همچنین در پستهای آتی بیشتر به تأثیرات فرهنگی غربزدگی و اتمام این بحث خواهم پرداخت."
برچسبها: نقد, کتاب, جلال آل احمد, غربزدگی
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4
چه شد که ما غرب زده شدیم؟
سلام
عده ای از دوستان از پرداختن حقیر به کتاب غرب زدگی جلال به دلیل تألیف در سال 1341 ه.ش بر من خرده گرفتند و فرمودند: زمان جلال با اکنون فرق داشته و برای آن زمان نوشته شده و... .بنده در پاسخ عرض میکنم که اگر کمی در متن کتاب غربزدگی جلال بیندیشیم و با تأمل بیشتر مطالعه کنیم نکاتی را خواهیم یافت که روزانه در اطراف خود نظاره گریم و... حتی بسیاری از جامعه شناسان عصر حاضر کتاب غربزدگی جلال را به عنوان مرجعی کوچک برای خود قرار داده اند. ولی با این حال بنده سعی کردم بعضی مطالب که فقط مختص آن دوران بوده را ذکر نکنم.
با این توصیفات به خلاصه ای از بخش چهارم (نخستین ریشه های بیماری) که پاسخ سوال مورد بحث را درون خود جای داده است میپردازیم.
جلال آل احمد در بخشی از فصل چهار کتاب غرب زدگیش می گوید:
«...عجیب اینجاست که توجه به غرب تا حدود سی صد سال پیش همیشه یک رو داشته است، یک علت داشته است و یک جهت. روی کینه یا حقد یا حسد و رقابت. و در این سی صد سال اخیر علت دیگر و جهت دیگر و روی دیگر یافته است. روی حسرت و اسف و عبودیت. حسد و رقابت ما با غرب به علت سرزمینهای آباد و بندرهای شلوغ و شهرهای آرام و بارانهای مدامش بود. و ما خود را مستحق می دانستیم به داشتن چنان نعماتی و بر حق می دانستیم سنت خود را و معتقدات خود را و به آنها کافر میگفتیم و گمراهشان میدانستیم...»
و در انتهای همین بخش می گوید:
«...اکنون دیگر احساس رقابت در ما فراموش شده است و احساس درماندگی بر جایش نشسته. واحساس عبودیت. ما دیگر نه تنها خود را مستحق نمیدانیم یا برحق (نفت را می برند چون حقشان است و چون عرضه نداریم سیاست مان را میگردانند. چون خود ما دست بسته ایم، آزادی را گرفته اند چون لیاقتش را نداریم) بلکه اگر در پی توجیه امری از امور معاش و معاد خودمان نیز باشیم به ملاکهای آنان ارزشیابی میکنیم و... همانجور درس میخوانیم، همانجور آمار میگیریم، همانجور تحقیق میکنیم، اینها به جای خود. چرا که کار علم روشهای دنیایی یافته. و روشهای علمی رنگ هیچ وطنی را بر پیشانی ندارد. اما جالب این است که عین غربی ها زن میبریم، عین ایشان ادای آزادی را در می آوریم، عین ایشان دنیا را خوب و بد میکنیم، و لباس می پوشیم و چیز مینویسیم . اصلا شب و روزمان وقتی شب و روز است که ایشان تأیید کرده باشند. جوری که انگار ملاکهای ما منسوخ شده است. حتی از اینکه زایده ی اعور ایشان باشیم به خود می بالیم...
مگر در این دو سه قرن اخیر چه رخ داده است؟ چه ها پیش آمد تا روزگار چنین وارونه شد؟»
در پستهای آتی به بخشهایی همچون:
نخستین گندزدگی، راه شکست طلسم غزبزدگی و مواردی دیگر که در همین کتاب ذکر شده خواهم پرداخت. ان شاالله
برچسبها: نقد, کتاب, جلال آل احمد, غربزدگی
غرب زدگی از دیدگاه جلال

براي جواناني كه در دامان انقلاب اسلامي پرورده شدهاند، شايد اصطلاح "غربزدگي" طنين آشنايي داشته باشد؛ اما در دهة سي وضع اينگونه نبود، بيمارياي بود پنهان در رگ و پوست جامعه كه عوارضش آشكار، ولي حقيقتش نامكشوف بود. نخستين كسي كه از اين بيماري سخن گفت، فيلسوفي بود به نام سيد احمد فرديد. اما سخن فرديد بنا به دلايلي از محيط دانشجويي فراتر نرفت، تا اينكه طبيب و هنرمند تيزبيني، پرده از سيماي مكروه آن برداشت؛ و او كسي نبود جز زندهياد جلال آلاحمد. او در سال 1340 با نشر نوشتهاي با نام «غربزدگي» بلندترين صداي زمانة خودش بود كه تا مدتها طنين آن در گوشها شنيده ميشد.
نگاه جلال به مقولة غربزدگي نگاهي آسيبشناسانه است. غرب و شرق براي او در قدم اول نه سياسي است و نه فلسفي و نه حتي جغرافيايي، بلكه بيشتر مفهوم اقتصادي و اجتماعي دارد. «غرب شامل همة ممالكي است كه قادرند به كمك ماشين، مواد خام را به صورت پيچيدهتري درآورند و همچون كالايي به بازار عرضه كنند.» به نظر او اين مواد خام، فقط سنگ آهن نيست، يا نفت يا روده يا هم هست.
كتاب پنبه و كتيرا. اساطير هم هست، اصول عقايد هم هست، موسيقي ، از تعريف غرب و شرق آغاز ميشود و سپس به پديدة غربزدگي ميپردازد و آن را دست كم چيزي در حد سنزدگي مي داند كه به جان خوشههاي گندم ميافتد و آن را از درون ميپوساند. او با برشمردن مشخصات غربزدگي آن را بيماري مردماني ميداند كه ماهيت فلسفه و تمدن غرب را درنيافتهاند و تنها مصرفكنندة فراوردههاي ماشيني غرب اند. بخشهاي بعدي كتاب، علل و زمينههاي بهوجودآمدن چنين بيمارياي را دنبال ميكند. او متوجه ميشود كه توسعهنيافتگي، مادر آفات بعدي است كه خودش زمينههاي داخلي و خارجي بسياري دارد. در عداد عوامل غربزدگي به تمايل تاريخي به غرب، ناتواني در ساخت ماشين و رعب از آن، از دست دادن هويت فرهنگي، غفلت از سير تاريخي تمدن غرب، روشنفكران و حكومتهاي وابسته به غرب اشاره ميكند.
نمودهاي غربزدگي و راههاي مبارزه با اين آفت، بخشهاي پاياني كتاب را شامل ميشود. آلاحمد نمودهاي غربزدگي را در تار و پود زمانة خودش منتشر ميبيند و نمونه هاي از آن را در معماري، مدرسه و حكومت نشان ميدهد. او ميگويد: «هركودك دبستاني به محض اينكه سرود شاهنشاهي را به عنوان سرود ملي از بركرد، نماز طاق نسيان مينهد.» در بخش راهكارهاي بيرونشد از اين موقعيت نيز آلاحمد هشت راهكار پيشنهاد ميكند كه در جاي خود قابل تامل اند.
نكتة قابل ذكر اينكه ديدگاه آلاحمد در برخورد با غرب، منفعل نيست، بلكه فعال است. او دست خواننده را ميگشايد و برخورد نقادانه با فرهنگ غرب را تلقين ميكند. او در يك كلام ميگويد بلايي و صحيحتر بگوييم حادثهاي آمده است، اما در برابر آن نبايد دستپاچه شد، نبايد دچار اضطراب شد و نبايد به تقليد ناشيانه دست برد. بايد آن را شناخت و به قوت در برابرش ايستاد.
کتاب آفتاب
برچسبها: نقد, کتاب, جلال آل احمد, غربزدگی

